|
♥♥♥BEHTARINHA♥♥♥ | ||
|
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:47 ] [ mohammadjan ]
![]() پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
ادامه مطلب [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:13 ] [ mohammadjan ]
![]() یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
ادامه مطلب [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:7 ] [ mohammadjan ]
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:50 ] [ mohammadjan ]
کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روزاتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتادکشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياوردبراي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد ادامه مطلب [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 0:29 ] [ mohammadjan ]
![]() خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مــــــادر ديــــــــگر در اين دنــــيا نــــبود. ![]() [ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 17:23 ] [ mohammadjan ]
![]() ![]() می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد ![]()
ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 18:45 ] [ mohammadjan ]
![]() ![]() زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛ فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند ![]() ادامه مطلب [ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 13:1 ] [ mohammadjan ]
روزی معلمی معرفت یکی از شاگردی را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است معلم نزد او رفت و جویای حالش شد شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کردادامه مطلب [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 17:3 ] [ mohammadjan ]
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است. بنده:خدایا خسته ام. خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.ادامه مطلب [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 16:12 ] [ mohammadjan ]
|
||
|
| ||